رومینا عسل منرومینا عسل من، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

دخمل دوست داشتنی مامان و بابا

فرنی خوردن رومینا

بالاخره دیروز (٤شنبه ٢/١/٩١) تونستم موقع فرنی خوردنت ازت عکس بندازم البته به سختی چون هم باید میگرفتمت که نیوفتی هم با دوربین ازت عکس میگرفتم که باعث شد عکسا تار بیوفته.رفتیم پیش عزیز و آغاجون اونجا خونه اونا بهت فرنی دادم این از کاسه فرنیت که البته اخراش ازش عکس انداختم(نگی مامان خسیسه ها!!!)   عجب مدل مویی شده       البته چون نشستنی زیاد نمیخوردی خوابوندمت رو پاهام و بهت فرنی دادم       نوش جونت باشه فندق من ...
4 فروردين 1391

بساطی داریم منو رومینا

گفته بودم دیگه رو شکم میری حالا ببین چه بساطی واسه مامان درست کردی.صبح ها که از خواب پا میشی میذارمت تو هال و خودم میرم اشپزخونه پی ناهار درست کردن.اونوقت یهو یه صدایی میشنوم ازت مثل"ا ا ا ا ا ا "(با کسره و مشدد بخوانید )میام میبینم رفتی رو شکم اما دستتو نمیتونی از زیر شکمت در بیاری دوباره برمیگردونمت سر جای اولت و میرم سراغ کارم هنوز دستم به کاری نرفته باز صدات میاد باز میبینم که همون کارو تکرار کردی و خب این اتفاق٤-٥ باری میوفته و من باید به سرعت باد(تشبیه رو دارید؟ البته منظورم بادهای بوشهره که ادمو با خودش میبره)از آشپزخونه خودمو برسونم بهت.تا اینکه یه بالشت بذارم بغلت که نتونی بچرخی تا بلکه کمی به کارام برسم هر چند اونم دردسر خودشو داره...
4 فروردين 1391

عیدی عمه صدیقه به رومینا

دیروز که سال تحویل شد عمه صدیقه و آغاجون همراه پانیذ و پونه (دخترای خاله زری) اومدن خونه مون.عمه واست عیدی دو تا عروسک گرفته بود که بهت داد. وقتی عمه و پانیذ و پونه اومدن شما خواب بودی.عمه آروم صدات میکرد که رومینا پاشو عروسکاتو ببین یه چند بار که صدات کرد آرووم چشاتو وا کردی قربونت برم.همه کلی ماچت کرد بعد هم عروسکاتو داد بهت و شما چنان ذوقی کردی که میخواستم بخورمت فندق من.علاقه نشون میدادی به عروسکات تا ازت میگرفتنش یا میوفتاد دست دراز میکردی سمتشون.الهی من فدات شم عسل من اینم عیدی عمه   اینجا هم داشتی آغا جوون رو که باهات حرف میزد نگاه میکردی اینم پونه که کنارت نشسته بود و باهات بازی میکرد دست عم...
2 فروردين 1391

و کاری دیگر از رومینا در اولین روز سال 91

دخملی من فندق من عسل من، روز اول سال جدید مامان بابا رو با کارای جدیدت شاد کردی امروز مطمئنا یکی از بهترین روزای من خواهد شد امروز صبح(١/١/٩١)که از خواب پا شدی گذاشتمت تو هال و رفتم تو آشپزخونه شروع به ناهار پختن کردم بعد که اومدم بهت سر زدم دیدم چرخیدیو به پهلو شدی الهی قربونت برم کلی ذوقتو کردم و زودی به بابایی خبر دادم اونم کلی ذوقتو کرد اینم عکسی از تلاشت عزیز مامان   هر وقت تنها مبذارمت میرم میام میبینم از بس وول خوردی از جات خارج شدی و سری بعدش هم دیدم جورابتو از پات در آوردی و مشغول خوردنشی   امشب هم بعد از اینکه از خونه پدر جوون برگشتیم پوشکتو عوض کردم و رفتم تو اتاقو برگشتم دیدم بععع...
2 فروردين 1391

بدون عنوان

عزیز مامان،فندق من، امروز ٢٨ اسفنده کم کم باید بساط سفره هفت سین رو پهن کنم امسال اولین عیدی هست که تو کنارمونی ایشالا همیشه سالم باشی سال ٩٠ هم داره تموم میشه بهترین خاطره هم دنیا اومدن تو بود دومیشم فارغ التحصیلی مامان بود. فردا شب سفره هفت سین رو میندازم فردا صبح با بابایی میریم کمی خرید دارم واسه سفره،انجام میدیم قرار بود امشب بریم ولی از بس هوا سرده و گردوخاکی گفتیم شما رو نبریم بیرون.ایشالا فردا بهتر شه.اینقدر هوا بد شده که من تو خونه بوی خاک احساس میکنم
28 اسفند 1390

یه کار جدید از رومینا و غذا خور شدنش در 182مین روز زندگیش

بالاخره دخترم موفق شد!!!!!!!!!!!!!!!! سلام خوشگل مامان دیروز رفتیم بهداشت خدا رو شکر همه چی خوب بود وزن9100گرم قد70 س م دور سرتم 44.(بگید ماشالا...)قطره رو بهت دادن اما بازم یه واکسنتو نداشتن یه واکسن دیگه رو زدن قربون دخترم برم که گریه نکرد مامانی سعی کرد باهات بتزی کنه تا کمتر دردو احساس کنی.خداروشکر که گریه نکردی وگرنه مامانم باهات گریه میکرد فندقم. اون واکسنتم که نداشتن قرار شد 2-3 فروردین پیگیر شم شاید درمانگاه هفت تیر آورده باشن اگه نشد باز مثل سری قبل باید تو شهرستانای اطراف یا شیراز دنبالش بگردیم .دیروز بعد از بهداشت رفتیم خونه پدرجون چون قرار بود شب با مادر جون و خاله ها بریم عروسی خاله الهه(دخترخاله مامانی) ظهر که خوا...
28 اسفند 1390

6ماهگیت مبارک فندقم

عزیز مامان دیگه ٦ ماهه شدی ٦ ماهگیت مبارک فندقی من ٢٦ شهریور فزشته کوچولوی من زمینی شد و امروز ٢٦ اسفند،٦ماه از با هم بودنمون میگذره.ایشالا که همیشه با هم باشیم من و تو بابایی. فردا ساعت ٩:٣٠ باید بریم مرکز بهداشت واسه واکسن ٦ماهگیت.خدا کنه اون خانمه باشه که سری قبل واکسنتو زد بقول ماها دستش سبکه دردت نگرفت فقط یه گریه ٥ثانیه ای کردی.قربونت برم من از الان تو فکر فرداتم.     قربون این نگاه کردنت برم من   ...
26 اسفند 1390