امشب یه اتفاق بد افتاد.منو شما تو سالن بودیم من داشتم تی وی میدیدم شما هم داشتی دوروبر مبلا بازی میکردی.که یهو صدای افتادنتو شنیدم واااااااای خدا چی میدیدم کنار میز مبل افتاده بودیو گریه میکردی زودی دویدم سمتت خدایا اصلا نمیتونستم باور کنم چطوری اینجوری شده بودشیشه پایین میز مبل ریز ریز شده بود زودی بغلت کردمو سعی کردم ارومت کنم دستمم همزمان پشت سرت بود از نگرانی ترس استرس دست و پاهام میلرزید دستمو کشیدم پشت سرت گفتم نکنه خدای ناکرده شکسته باشه وااای خدایا ورم کرده بود سرت اما خدا رو شکر نشکسته بود بعد که آروم شدی دوربرتو وارسی کردم نکنه خرده شیشه تو لباست مونده باشه که نبود خدا روشکر.اصلا نمیدونم چطوری شد شیشه به اون ضخیمی با یه ضربه سر تو ...