رومینا عسل منرومینا عسل من، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

دخمل دوست داشتنی مامان و بابا

بدون عنوان

سلام خوشگل من.امروز میخوام کمی از کارات بگم.هر روز داری شیطون تر و شیرین تر میشی  مامان قربونت بره همیشه با هم بازی میکنیم واست توپ های کوچولو گرفتم و باهات بازی میکنم و دیگه یاد گرفتی وقتی توپو میدم دستت با اون دستای کوچولوت میگیریشو میذاری کف دست من. یکی از کارای دیگه ت که امروز ازت دیدم اینه که نگام میکنی سرتو کج میکنی و واسم ناز میکنی امروز هم بابا دراز کشیده بود و شما هم کنارش نشسته بودی و یهو بابا سعید صدام کرد دیدم سرتو گذاشتی رو شکم بابایی.ااااای جاااان.دو سه باری این کارو کردی و منو بابا هی قربون صدقه ت میرفتیم کماکان هم موهای منو بابایی با دستات میگیریو و ما بزور درش میاریم البته بقیه هم از این محبتت مستفیض شدن و...
19 مرداد 1391

لاک زدن پاهای رومینا

روز ٥شنبه(١٢/٥/٩١)اومدم انگشتاتو لاک بزنم وای که چه مکافاتیه لاک زدن واست انگشتای یه پا تو زدم بعد تو بغل گرفتمت تا پاتو به این ور اون ور نزنی پاک شه فرش رو هم کثیف کنی حالا بگذریم که هی میخواستی از بغلم در بیای و منم شروع کردم بازی کردن باهات تا کمی سرگرم شیو بیخیاله فرار کردن. بعد هم رفتم سراغ اون یکی پات و ایضا همه مابقی ماجرا. بعد هم که با کلی مکافات تونستم یه عکس درست ازش بگیرم من قربون این پاهای کوچولوت برم ...
14 مرداد 1391

شیرین عسل من

١٠ماه و 3روزگی قربون این ایستادنات برم که هرجا تکیه گاه دیدی دست میگیری وایمیسی   10ماه و 6روزگی قربون این دس دسی کردنت برم من و خب چندتا کار جالب شما تو این چند روز اینه یکی اینکه وقتی میری واسه بهم زدن وسایل و به نوعی خرابکاری یه کم که رفتی جلو برمیگردی منو نگاه میکنی ببینم میام بگیرمت یا نه و اگه بیام دنبالت شما هم جیغ کشان به مسیر ادامه میدادی من عاشق این کاراتم فندقی من این 2-3 روزم که خونه پدر جوون بودیم دیگه خودت از 3-4 پله خونه شون مستقل میرفتی بالا و خودتو به اتاقای بالا میرسوندی خاله راضیه با گوشیش عکس گرفت بعدا ازش میگیرم میذارم کار بعدیتم این بود که میرفتی سراغ آب...
4 مرداد 1391

10ماه و1روزگی

هی وای من.این بار سومه دارم این مطالبو میذارم خدا کنه این بار دیگه نپره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! رومینا گلی من در حال خوردن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآلو و  رومینا که پله های آشپزخونه رو یکی پس از دیگری طی می کنه من قربون این خنده هات برم مامانی و اینجا که داشتی بازی میکردی و مامان سر رسید آقاجون 3شنبه رفته بود عسلویه و این عروسک خوشگلو واست خریده بود دستشون در دنکنه --------- و عصر بردمت حمام و اینم فندقی بعد از حمام کنار پونه   ...
29 تير 1391

10ماهگیت مبارک فندق من

سلام عزیز دل من.امروز٢٧تیر ماهست ١٠ماه از بودن با تو میگذره و من هرروز بیشتر و بیشتر به فرشته کوچولوی زندگیم وابسته میشم.چقدر تو شیرینی عروسک من.هر روزم شیرین تر میشی.١٠ ماهگیت مبارک فندقی من.ایشالا همیشه سالم باشی و خنده از رو لبای خوشگلت محو نشه.سرماخوردگیت خدا رو شکر بهتر شده.اما بگم که حالا مامان مریض شده امروز صبح که از خواب پا شدم(یواشکی بگم که دیشب اصلا نذاشتی بخوابم وروجک) دیدم گلوم بدجور شده از صبح هم سرم درد میکنه و کمی کوفتگی دارم.سعی میکنم زیاد بهت نزدیک نشم که یه وقت این گلو درد به تو نرسه. ٢ماه دیگه تا تولدت مونده.و من واسه اون لحظه و اون روز کلی برنامه تو ذهنمه. عاشقتم خیلی زیاد بخصوص وقتی تو رورکت لم میدی و خودتو ولو میکن...
28 تير 1391

9ماه و 23 روزگی فندق خانم من

فندق من سرماخورده. دیروز رفتیم دکتر کلی دارو داد.البته دخترگلم خوش دارو ه و زیاد اذیت نمیشم واسه دارو دادن بهش.داد از هوای اینجا کولرو خاموش کنی گرمه روشن کنی هر چقدر هم درجه رو کم بذاری بازم بخاطر شرجیش خونه یخ میکنه.ایشالا فندقم زودی خوب شه. ...
22 تير 1391

9ماه و21 روزگی فندق نانازم

سلام فندق من.  حسابی این روزا شیطون شدی دیگه هم علاقه به روروکت نداری یعنی وقتی میخوام بذارمت توش پاهاتو از هم وا میکنی که نری توش.این روزا فقط میخوای ٤دست و پا بری و تا به تکیه گاه رسیدی دست بگیری و بلند شی و اظهار خوشحالی کنی مامان قربون این ذوق کردنت بره.حتی دیگه نمیتونم تو آشپزخونه هم ببرمت یا پاهای منو گرفتیو سعی داری وایسی تا کابینت یا یخچال. دوست دارم زود راه بیوفتی هر چند دیگه اونموقع کنترل کردنت سخته ولی لحظه شماری میکنم واسه اون موقعی که رو پاهای خودت وایسی و قدم برداری.کماکان شبا بد میخوابی نمیدونم چرا     ...
19 تير 1391