رومینا عسل منرومینا عسل من، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

دخمل دوست داشتنی مامان و بابا

رفته بودیم آتلیه

سلام خوشگل من جینگلی من.دیروز منو شما و بابایی با هم رفتیم آتلیه خانه هنر .یه عکس خانوادگی انداختیم به مناسبت تولد شما که ایشالا تا ٢٦ام اماده میشه.چندتا هم عکس تکی از شما.موقع گرفتن عکس خانوادگی هرچی خانم عکاسه خودشو به در و دیوار کوبید شما یه لبخندم نزدی چه برسه بخندی.جاش منو بابایی گفتیم بخندیم جبران شه بعد از اون هم تکی ازت عکس انداخت.اونموقع میخندیدی اما وای نمیستادی سرجات شیطونیت گل انداخته بود وروجک من.من که منتظر عکساتم زودی حاضر شه.امروزم ناهار میریم پیش خاله ها خونه پدرجون.شاید چند روز هم موندیم نمیدونم حالا تا بینم برنامه سفرمون چه میشه. ...
19 شهريور 1391

شد 3قدم به جلو(جمعه 10شهریور91)

واااااااااااای خدا شکرت بخاطر این فندق طلایی که به من دادی.همین الان یعنی ٥دقیقه پیش ایستاده بودی و منم اومدم جلوت و گفتم بیا پیش مامان و تشویقت کردم که راه بری و تونستی ٣قدم رو بدون کمک بیای اما قدم چهارمو افتادی.ااااای جااان من.منتظر قدم های بعدیتم خوشگل من جینگلی من   سرگرمی امروزتم این شده که از پله آشپزخونه بری پایین بیای بالا.قربون دخترم برک که دیگه ٤دست و پا میتونه از پله بیاد پایین اما چون یه دونه ست میذارم این کارو کنی و از دور هم خودم مراقبتم و دو سه روزیه منو صدا میکنی البته وقتی میخوای بغلت کنم و البته کماکان بابا رو بیشتر میگی ناقلا  یه کار دیگه هم چند روز پیش موفق به انجامش شدی،عکسای آویزون شدن از ...
10 شهريور 1391

یک قدم به جلو

دیشب اروم بلند شدی و ایستادی... خوبه خوب حواسم بهت بود... بعد آهسته و با احتیاط پای چپتو بلند کردی و گذاشتی زمین و یه قدم برداشتی... ولی واسه قدم بعدی دیگه افتادی.قربونت برم که یه قدم برداشتی.منتظرم تا راه افتادنتو ببینم.یعنی میشه تو یک سالگیت با راه رفتن منو بابایی رو سوپرایز کنی؟؟ ...
9 شهريور 1391

11ماه و11روز و 11 ساعت...

الان اومدم به وبت سر بزنم دیدم بالای پیجت که سنتو نشون میده نوشته رومینا جان تا این لحظه ، 11 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 14 دقیقه و 37 ثانیه سن دارد :. فقط کاش3دقیقه زودتر اومده بودم ...
7 شهريور 1391

بدون عنوان

سلام به همه.اومدم بگم این فندق من شیطونیاش داره گل میکنه حسابی ما هم که میخوایم دیگه قورتش بدیم خانم خوشگله من دیگه زیاد علاقه ای به ررورک نشون نمیده نیست باعث میشه نتونه زیاد شیطونی کنه واسه همینه اما تا دلتون بخواد هر وقت روروکشو دم دستش میبینه آویزونش میشه و میخواد بره داخلش والا ما که نفهمیدیم این دیگه چه جورشه حالا عکسا رو ببینید شما بگید این چه وضعشه   یهو میبینم اینجوری سوار روروکت شدی تا میدوم بیام بگیرمت میبینم به این مرحله رسیدی بعد هم ذوق کارتو میکنی شیطونک این سری رو گفتم با کمک بابایی که حواسش بهت بود نیوفتی ازت عکس بندازم البته وقتی بابایی خونه ست بهتره چون حواسش هست ولی وقتی نیست و من هم تو آشپزخو...
7 شهريور 1391

با تاخیر...آمدیم

سلام خوشگل مامان ،ملوسک من،جینگلی من ما دوشنبه رفتیم خونه پدرجون و چهارشنبه شب برگشتیم اونجا هم همه از شیطونی شما مستفیض شدن تا یه لحظه ولت میکردیم میرفتی که از پله ها بالا بری و راه اتاق خاله سمیرا رو در پیش بگیری البته همچینی ژن شیطونیت قویه چون تا میرفتی سمت پله ها برمیگشتی ما رو نگاه میکردی ما هم میگفتیم بگیریش این دختره رو و شما هم جیغ کشان میرفتی سمت پله ها.من قربون تو برم که اینقدر جیگری تو اتاق خاله سمیرا هم که میرفتی آویزون صندلی خاله میشدیو و خاله هم شما رو میذاشت رو پاهاش و شما هم لبخند رو لبات مینشست که آخ جون یه صفحه کلید جلو رومه و میکوبیدی روش مادر جون هم که از دست شما وروجک مرتب باید کف آشپزخونه رو دستمال...
5 شهريور 1391

11ماهگی عروسکم مبااااااااااااااارک

    ماهگی فندقم مبارک   چقدر  زود این ١١ ماه گذشت خدا رو شکر که من یه فرشته کوچولوی ناز دارم و یک ماه دیگه تا تولدت مونده برای اون روز لحظه شماری میکنم ایشالا که همیشه دخترگلم سالم باشه و لبش خندون خیلی خیلی دوستت داریم فندقی من ...
26 مرداد 1391

؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از این اسباب بازی خونه سازی ها واست گرفتم جفتی با هم کلی سرگرمشون میشیم آخه من میسازم شما هم بر میداری و خرابشون میکنی مثلا خونه های ساخته شده منو مااااااااااااااااااااااااااامان چیژه دیگه نمونده بیارمشون بیرون از شبد؟؟؟؟؟؟ ...
26 مرداد 1391

ماجرای 10 ماه و 23روزگی رومینا گلی

امروز حسابی شیطونی کردی واسه خودت .عکساشو میذارم واست.الانم داری با بابایی بازی میکنی   داره دنبالت میکنه و شما هم جیییییییییییییییییغ میزنی ار نوع بنفشش  ای من قربون این جیغ کشیدنات بشم.امروز یه کار باحال کردی خودتو انداختی تو بغلم و آروم بودی لم داده بودی خیلی باحال بود یه حس خوب بود بعدم که رفتم سراغ غذا پختن میومدی و پاهامو میگرفتی و میچسبیدی به من.منم واسه اینکه سرگرمت کنمو به کارام برسم اومدم چندتا از ظرفای پلاستیکیو گذاشتم جلوت تا باهاشون سرگرم باشی آخه به ظرف و ظروف علاقه داری ...
21 مرداد 1391