رومینا عسل منرومینا عسل من، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

دخمل دوست داشتنی مامان و بابا

و کاری دیگر از رومینا در اولین روز سال 91

دخملی من فندق من عسل من، روز اول سال جدید مامان بابا رو با کارای جدیدت شاد کردی امروز مطمئنا یکی از بهترین روزای من خواهد شد امروز صبح(١/١/٩١)که از خواب پا شدی گذاشتمت تو هال و رفتم تو آشپزخونه شروع به ناهار پختن کردم بعد که اومدم بهت سر زدم دیدم چرخیدیو به پهلو شدی الهی قربونت برم کلی ذوقتو کردم و زودی به بابایی خبر دادم اونم کلی ذوقتو کرد اینم عکسی از تلاشت عزیز مامان   هر وقت تنها مبذارمت میرم میام میبینم از بس وول خوردی از جات خارج شدی و سری بعدش هم دیدم جورابتو از پات در آوردی و مشغول خوردنشی   امشب هم بعد از اینکه از خونه پدر جوون برگشتیم پوشکتو عوض کردم و رفتم تو اتاقو برگشتم دیدم بععع...
2 فروردين 1391

بدون عنوان

عزیز مامان،فندق من، امروز ٢٨ اسفنده کم کم باید بساط سفره هفت سین رو پهن کنم امسال اولین عیدی هست که تو کنارمونی ایشالا همیشه سالم باشی سال ٩٠ هم داره تموم میشه بهترین خاطره هم دنیا اومدن تو بود دومیشم فارغ التحصیلی مامان بود. فردا شب سفره هفت سین رو میندازم فردا صبح با بابایی میریم کمی خرید دارم واسه سفره،انجام میدیم قرار بود امشب بریم ولی از بس هوا سرده و گردوخاکی گفتیم شما رو نبریم بیرون.ایشالا فردا بهتر شه.اینقدر هوا بد شده که من تو خونه بوی خاک احساس میکنم
28 اسفند 1390

یه کار جدید از رومینا و غذا خور شدنش در 182مین روز زندگیش

بالاخره دخترم موفق شد!!!!!!!!!!!!!!!! سلام خوشگل مامان دیروز رفتیم بهداشت خدا رو شکر همه چی خوب بود وزن9100گرم قد70 س م دور سرتم 44.(بگید ماشالا...)قطره رو بهت دادن اما بازم یه واکسنتو نداشتن یه واکسن دیگه رو زدن قربون دخترم برم که گریه نکرد مامانی سعی کرد باهات بتزی کنه تا کمتر دردو احساس کنی.خداروشکر که گریه نکردی وگرنه مامانم باهات گریه میکرد فندقم. اون واکسنتم که نداشتن قرار شد 2-3 فروردین پیگیر شم شاید درمانگاه هفت تیر آورده باشن اگه نشد باز مثل سری قبل باید تو شهرستانای اطراف یا شیراز دنبالش بگردیم .دیروز بعد از بهداشت رفتیم خونه پدرجون چون قرار بود شب با مادر جون و خاله ها بریم عروسی خاله الهه(دخترخاله مامانی) ظهر که خوا...
28 اسفند 1390

6ماهگیت مبارک فندقم

عزیز مامان دیگه ٦ ماهه شدی ٦ ماهگیت مبارک فندقی من ٢٦ شهریور فزشته کوچولوی من زمینی شد و امروز ٢٦ اسفند،٦ماه از با هم بودنمون میگذره.ایشالا که همیشه با هم باشیم من و تو بابایی. فردا ساعت ٩:٣٠ باید بریم مرکز بهداشت واسه واکسن ٦ماهگیت.خدا کنه اون خانمه باشه که سری قبل واکسنتو زد بقول ماها دستش سبکه دردت نگرفت فقط یه گریه ٥ثانیه ای کردی.قربونت برم من از الان تو فکر فرداتم.     قربون این نگاه کردنت برم من   ...
26 اسفند 1390