رومینا عسل منرومینا عسل من، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

دخمل دوست داشتنی مامان و بابا

بدون عنوان

سلام سلام ما برگشتیم.در کمال ناباوری کلاسای ما تشکیل شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بگذریم بعد از چند روز امروز بابایی رو دیدی حسابی نگاش میکردیو واسش به زبون خودت حرف میزدی(غوغو اااااااااووووووووووووووو و از این نمونه ها) این چند روز آخر که کم کم داره ٦ماهت میشه سعی میکنی پاهاتو به دهنت نزدیک کنی البته نمیرسه هنوز قربون این تلاشت برم من   قربونت برم که حسابی دیگه بوها رو تشخیص میدی.تا خوراکی میبینی میخوای که بدیم تو هم بخوری قربونت برم تا چند روز دیگه که ٦ ماهت بشه صبرکن اونوقت مامان با خیال راحت واست فرنی درست میکنه فندقی من خیلی خیلی دوست دارم ...
24 اسفند 1390

5ماه و 21 روزگی رومینا(برابر باجمعه19اسفند90)

قربون این نگاه کردنت بره مامان   وای که این دستا چقدر خوشمزه ن!!!!   اینجا خیلی نق نقو شده بودی بزور تونستم بخندونمت فندقی من عزیز دلمی تو اینجا اومدم لباسی که عمه واست اورده رو تنت کردم عزیز دلم خوشت اومده که اینجوری نگاش میکنی؟   مبارکت باشه گلم   ...
20 اسفند 1390

خرید عید

این روزا بازار خرید عید گرمه .البته مامانی فقط 4شنبه و 5شنبه وقت میکنه بره خرید که اینم با همکاری تو فسقلی نصفه کاره میمونه .دیروز با بابایی و شما رفتیم واسه خرید.مامان که فعلا فقط شلوار خریده نه کفش نه مانتو اونچیزی که میخوام نیستن!!!!!حالا باز هفته دیگه میریم بینم چی میشه.ولی واسه شما بالاخره لباس خریدیم.راستش من از چند تا لباس مجلسی که طرح پارچه ش قهوه ای با توپای سفید بود خوشم اومد ولی بابایی گفت نمیخوام تن بچه م لباس تیره کنی و خب نذاشت بخرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(بابای بد ) و بالاخره تو زیتون دو تا لباس واست گرفتم عمه صدیقه هم رفته بود نمایشگاه دیشب،اونم دوتا لباس واست خریده.دستش درد نکنه خریدت تکمیله چون سو.غاتی هم زیاد گیرت ...
19 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام سلام   عزیز مامان ببخشید که چند وقتیه وبت دیر به دیر آپ میشه خودت میدونی مامان گرفتاره اول بگم که پنجشنبه قبل خاله راضیه امتحان علوم پایه داشت و خدا روشکر امتحانشو عالی داده بود ولی خب نمیتونست برگرده خونه چون از شنبه کلاساش شروع شده بود ولی قراره 25 م از شیراز بیاد خونه.عزیز دلم حمعه عصر که با پدرجون و خاله سمیرا رفتیم خونه شون دیدیم به به خاله طیبه و خاله سمیرا سرما خوردن.شب که خواستم بخوابم کمی احساس گلو درد میکردم صبح شنبه 8 کلاس داشتم ساعت7 بلند شدم دیدم نا ندارم  بدنم حسابی کوفته بود و گلو درد شدید داشتم دیدم اصلا نمیشه رفت سر کلاس اس دادم به مسئول آموزش که کلاسای امروز تشکیل نمیشه.عصر با خاله طیبه رفتیم دکتر یه آ...
18 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام سلام ما برگشتیم   ما برگشتیم خونه.جمعه عصر با رومینا گلی رفته بودیم خونه پدر جون چون شنبه ساعت٨ کلاس داشتم.وای خدا نمیدونید چقدر از کلاس ساعت ٨ بدم میاد تو دوره دانشجوییم هم همیشه دعا میکردم کلاس ساعت ٨ نداشته باشم اما خب حالا دارم اونم شنبه ها.فکرشو کنید شب رومینا خوب نخوابیده و من مجبور بودم یه ساعت یک ساعت بیدار شم حالا صبح ساعت ٧ هم پا شم که حاضر شمو از این حرفا بخدا حالگیریه.بگذریم روز شنبه فندق من اومد دانشگاه.چون من تا ١٢ کلاس داشتم و فندقی از ٧صبح چیزی نخورده بود ساعت٩ که بیدار شده بود مادرجون و خاله طیبه ساعت٩:٤٠ که من کلاسک تموم میشد آوردنش دانشگاه که من تو ماشینی بهش شیر بدم اما این خانم شیطون من مگه شیر میخورد چون...
11 اسفند 1390