رومینا عسل منرومینا عسل من، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

دخمل دوست داشتنی مامان و بابا

میخوایم بریم عروسی

سلام خوشگل مامان.امشب میریم خونه پدرجون اخه ٤شنبه١٤تیر عروسی خاله طیبه ست   ایشالا خوشبخت بشن.اینترنت خونه پدر جون هم راه افتاده هوراااااا اگه سرم شلوغ نبود از اونجا هم میتونم اپ کنم و یه چیز دیگه اینکه ١٥تیر دومین سالگرد ازدواج منو بابا سعیده .هه هه به پای هم پیر شیم بقول قدیمیا ...
12 تير 1391

اهای اهای خبردار ...

سلام عزیز دل مامان .با یه تاخیر میخوام بگم که بالاخره اولین مروارید فندقی من نمایان شد بگم کی بود؟؟؟؟سه شنبه ٦/٤/٩١ بود که عزیز جون داشت بهت غذا میداد هی صدای خوردن یه چی به قاشق رو میشنیدیم اما هر چی نگاه میکردمو دست میزدم چیزی نبود تا اینکه بالاخره روز جمعه کشف کردم این مرواریدو.مبارکت باشه فندق من.تاریخ ثبتشو همون ٣شنبه در نظر میگیرم یعنی در ٢٨٤مین روز زندگیت به روایت تاریخ بالای صفحه وبت میشه ٩ماه و٩روزگی.مبارک باشه عزیز دلم.البته این١هفته خیلی شبا بیقرار شده بودی و همه شبا رو ٤-٥ ساعتیو رو پای من میخوابیدی.ایشالا که واسه بقیه ش اذیت نشی جوجوی من. و یه خبر دیگه که این روزا ئاری سعی میکنی رو پاهات وایسی به هر تکیه گاهی که رسیدی از منو...
12 تير 1391

9ماه و9روزگی فندقم مبارک

  این لباسو هم خاله طیبه واست خریده به قول خودش" واسه جوجو خریدم" مرسی خاله طیبه   اینجا هم کلاهی که دایی رحیم تازه خریده بودو گذاشتم سرت اینم رومینای کتاب خون قربون اون دستای کوچولوت برم من که میخواستی صفحاتو از هم باز کنی ...
6 تير 1391

خودتون ببینید

٩ماه و ٣روزگی اینجا میخواستی موبایلو ازم بگیری خوشگل من دارم به این فکر میکنم با کدومش بازی کنم من این بع بعی رو بیشتر دوست دارم ٩ماه و ٥روزگی شیطونیای رومینا خانم شروع شده دیگه اون روز بابا داشت تو آشپزخونه هندونه قاچ میکرد شما هم که عاشق هندونه گفتم بذارم خودت ببینم چطوری میخوری عجب هندونه ای یه کاش همش بره تو دهنم     ...
4 تير 1391

9ماهگیت مبارک فندق من

دیروز نوبت بهداشت داشتی برای ٩ماهه شدنت.مبارکه فندق من.چه زود گذشت این ٩ماه.از بس تو عزیزی و گلی .قربونت برم هوارتاااااااااااااااااااااااااااا وزنت ١٠ بود قدتم٧٠دورسر هم ٤٦.ماشالا به دختر ناز خودم کماکان از دندون خبری نیست.ما توهم زده بودیم که اون سفیده دندون بوده   ماهگیت مبارک فندقم ما چند روزی میریم خونه پدر جون ...
28 خرداد 1391

چند روزی که گذشت

سلام خوشگل مامان.ببخشید که چند روزی نتونستم واست آپ کنم.خب بذار از این چند روزه بگم واست .اینکه بالاخره دنده جلوت به کار افتاده قربونت برم من.روز ٥شنبه(١٨خرداد٩١) وقتی پیش عمه بودی و شما روز گذاشته بود رو شکم کمی جلورفتی فکر کنم ٢سانت .ولی خب روز شنبه دیدم نه بابا مثل اینکه دخترم راه افتاده حسابی.لپتاپو گذاشته بودم رو زمین و شما هم رو شکم بودی دیدم خودتو کشوندی سمتش البته ٤دست و پا رفتنت معمول نیستا امیخته با سینه خیزه و هی من لپتاپو کشیدم عقب باز شما خودتو رسوندی بهش.قربونت برم من.اون موقع گرفتمت بغلو کلی ماچت کردم.خدا رو شکر که فرشته کوچولوم داره ٤دست و پا میره من قربون اون دست و پاهات بشم. دیروزم که ١شنبه بود اول رفتیم واسه آزمایش شم...
22 خرداد 1391