رومینا عسل منرومینا عسل من، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

دخمل دوست داشتنی مامان و بابا

...

٨ماه و ١٤روزگی ٨ماه و ١٨روزگی قربونت برم که دیگه یاد گرفتی با روروک میری سراغ قفسه اسباب بازیا و عروسک برمیداری فندقی در حال تماشای تلویزیون ٨ماه و ١٩روزگی امروز دخترم رفت حمام اینم عکس بعد حمامش قربون این چشات برم من   این آویزی رو دوست داری و مرتب میری سراغشو و میکشیشو و گاهی هم روانه دهان مبارک میشه در حال برداشتن عروسک از قفسه ...
18 خرداد 1391

خدایا دوستت دارم

هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !! خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست ! خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد ، خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ، خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !! خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!! خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !! خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!! از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟! خدا را 7 بار دور...
16 خرداد 1391

بیندیش...نخند

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب. نخند! به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند! به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند! ...به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت، به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به راننده ی آژانسی که چرت می زند، به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند، به مجری نیمه شب رادیو، به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد، به جوانی که قا...
15 خرداد 1391

بدون عنوان

بابای عزیزم قربونت برم هوارتا خیلی خیلی دوستت دارم کی میشه من بتونم زحماتت رو محبتاتو جبران کنم .ایشالا همیشه سالم باشی و شاد.خیلی دوستت دارم.روزت مبارک به شوهری خودمم روز پدر رو تبریک میگم اولین سالیه که پدره.ایشالا که در کنار فندقمون همیشه سالم باشی و شاد. ...
15 خرداد 1391

امروز یه روز خیلی خوب بود

امروز یه روز خیلی خوب بود.مامان از صبح ساعت٨ بیدار شدم(خیلی کار شاقی کردمااااااااا )چون میخواستم طرفای ١٠-١١ برم بیرون گفتم زود ناهارو درست کنم.گفته بودم علاقه پیدا کردم به آشپزی.امروز تصمیم داشتم قیمه پلو درست کنم  اینجا.  دستورشو دیدم.ناهارو تقریبا آماده کردم بعد با بابایی رفتیم تا کارای تشکیل پرونده عملم رو امجام بدم.موقع ناهار وقتی قیمه پلو رو کشیدم و سالاد رو آماده کردم منتظر بودم بابایی بخوره ببینم دوست داره یا نه....اولین قاشقو خورد دومی هم خورد و بالاخره گفت خیلی عالی شده.خیلی حس خوبی بود.تشویق شدم بازم از اینکارا  کنم.حالا عکسشم میذارم. وای حالا از بخش هیجان انگیزش بگم.عصر قرار بود دوستای عزیزم بیان.مامان ساراجونی...
11 خرداد 1391

دختر نازم امروز خسته ش شد

سلام عسل من .امروز  بالاخره مامان واسه چشمش رفت دکتر. بخودم قول داده بودم که بعد از تموم شدن کلاسام برم فکری به حال این چشمم کنم.از بس دکترای بوشهر نوبت نمیدن بعضیاشونم که رفتن سراغ تجارت دیگه قید اونا رو زدیم و رفتیم پی دکتر جدیدالاسمی که اونم نوبتش ٣-٤ ماهه گیر میاد . امروز صبح ساعت٤صبح بابایی بنده خدا از خواب ناز بیدار شد که بره واسه من نوبت بگیره .ساعت٧ برگشت خونه صبحانه خورد و رفت دنبال کارا.گفت١٢ دکتر میاد و باید اونجا باشیم.ما هم ١١:٣٠ آماده شدیم با بابایی رفتیم... ساعت شد ١٢:٣٠ و دکتر نیومد فهمیدیدم آقای دکتر عمل داشتن دیر تشریف میارن.بالاخره١ اومد.وشروع به ویزیت کرد.این وسط شما دیگه حسابی خسته ت شده بود و نق نق میکردی....
9 خرداد 1391

بدون عنوان

الان داشتم تو سایتای آشپزی میگشتم(نمیدونم چرا این چند روزه به آشپزی علاقه خاصی پیدا کردم )طرز تهیه حلوا رو دیدم از اونجاییکه آقای پدر(شوهر بنده)به حلوا علاقه دارن ترغیب شدم درست کنم الانم آماده روبه رومه.منتظرم از بیرون بیاد بخوره ببینم چی میگه (اگه گفت خوب نشده دیگه هیچی واسش درست نمیکنم)مسلما وظیفه شخصیشه که برای بار اول که از خودم ذوق در وکردم ازم تعریف کنه مگه نه؟؟؟؟ بعدا نوشت: خوشش اومد.گفت خیلی خوشمزه شده ! اون قسمت پایینشو میبینید؟؟؟نتونستم جلو خودمو بگیرم یه ناخنک بهش زدم ...
8 خرداد 1391

بدون عنوان

عزیز دل مامان سلام اومدم بگم که دیروز یه روز خوب واسه منو شما بود.دیروز رفتیم  خونه مامان سارا.این دور هم جمع شدن رو مدیون مامان ریحانا هستیم که چند روزی بوشهر هستن و باعث شد دوستای نی نی وبلاگی بوشهری دور هم باشن البته من وشما فقط دیروز رو کنارشون بودیم و خب فقط ١ساعت البته خیلی دوست داشتم بیشتر با هم باشیم اما بخاطر قولی که از هفته قبل بابت یه جشن کوچولو واسه ٨ماهگیت و سوراخ کردن گوشت داده بودم باید میرفتیم خونه مادربزرگ بابایی.از دیروز بگم که خیلی بمن خوش گذشت تو اون ١ساعت.نازی ریحان جون حسودیش میشد وقتی مامانش شما رو بغل کرده بود.و ماشالا اصلا یه جا بند نمیشد که بتونم یه عکس خوب از تو و سارا و ریحانا بگیرم.اما سارا گلی نشست ک...
8 خرداد 1391