رومینا عسل منرومینا عسل من، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

دخمل دوست داشتنی مامان و بابا

شیطنت های امروز رومینا گلی

امروز حسابی شیطونی کردی قربون این شیطونی کردنات بره مامان.وقتی تب داری خیلی بی حوصله میشی .کلاسای فردامو کنسل میکنم که ببرمت دکتر بخاطر این تب کردنات.اما بگم واست از شاهکارهای امروزت،اول اینکه امروز که با روروک آورده بودمت تو آشپزخونه ماشین لباسشویی روشن بود و شما میرفتی کنارش وایمیستادیو و با تعجب نگاه میکردی و هر وقت شروع به تکون دادن لباس ها میکرد دستتو سمتش دراز میکردی امروز رفته بودی کنار عسلی کنار مبل ایستاده بودی و یهو یه صدایی شنیدم اومدم دیدم کنترل رو از روش برداشتی و انداختی زمین و داری نگاش میکنی وقتی هم بهت گفتم چیکار کردی شیطون بلا؟نگام کردی و خندیدی.میخوام بخورمت وقتی اینجوری میخندی کار بعدی امروزتم این بود که گوشیم که...
15 ارديبهشت 1391

ماجرای 229مین روز زندگی فندق من

عزیز مامان دیروز(یعنی ٥شنبه١٤/٢/٩١)با خاله اکرم از دوستای دوران دانشجوییم رفتیم پیاده روی خوش گذشت اما حسابی خسته شدم.اونجا هم خاله اکرم واست یه عروسک خوشگل خرید.ممنون خاله اینم عروسکی که خاله واست خرید دیشب خیلی بد خوابیدی اخه تب داشتی قربونت برم که تو خواب ناله میکردی دم دمای صبح تبت بهتر شدو تونستی راحتتر بخوابی صبح هم باز بهت قطره استامینوفن دادم و تبت رفع شد بعدشم رفتیم حمام و واسه خودت کلی اب بازی کردی .همش دوست داری با دستای کوچولوت اب رو بگیری اما خوشگلم نمیشه اینم عکسای بعد از حمامت اینجا هم داشتی بابایی رو نگاه میکردی و میخندیدی قربون این خنده های شیرینت راستی پونه(دخترخاله بابایی) ه...
15 ارديبهشت 1391

شیطونی های رومینا شروع شده دیگه

فربونت برم عزیز دلم، فندق من، این هفته شیطون شده بودی حسابی .الهی من قربون این شیطنتات برم.طبق معمول بخاطر کلاسا جمعه عصر رفتیم شهرستان خونه پدر جون.بگم واست که این چند شب اصلا خوب نمیخوابیدی هر45 مین یا هر 1ساعت بیدار میشدی شنبه ها ویکشنبه ها ساعت 8 کلاس دارم وقتی نصفه شب بیدار میسدی و بهت شیر میدادم و باز میخوابیدی ، ساعتو نگاه میکردم و میدیدم اخ جون هنوز میشه 3-4 ساعتی خوابید ولی خب شما صبح ساعت 7 بیدار میشدی (قربون دختر سحرخیز خودم) دیگه واست بگم که وقتی تو روروکت هستی از این اتاق به اون اتاق میریو و بعضی اوقات هم میری سراغ گل های تو پاسیو مادر جون و میگیری دستتو میکشیو به کتاب هم خیلی علاقه نشون میدی فعلا که دوتا از کتابای مامانو پ...
14 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

ما چند روزی نیستیم خودتون میدونید کجاییم.با عکسای جدید برمیگردیم قربون این نگاه کردنت برم من عزیز دلم فندقم نفسم   ...
8 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

بعد از مدت ها ما اومدیم یه کم سرمون شلوغ بود و بعدشم شارژ نتمون تموم شده بود امروز وقت کردیم شارژ کنیم شنبه تا 4شنبه که خونه پدر جونیم حسابی شیطونی میکنی و بلا شدی ماشالا بعضی وقتا مادر جون دیگه نمیتونه تو خونه بندت کنه آخه یه جورایی حوصله ت سر میره و همش نق میزنی و مادر جون میارتت تو حیاط اونموقع ست که دیگه دلت نمیخواد برگردی تو خونه.مثل مامان ددری هستی قربونت برم اینم عکسای امروز(5شنبه7/2/91)   ...
8 ارديبهشت 1391

کاراهای7ماهگی

باشروع ماه هشتم زندگیت بگم جونم واست که تو ماهی که گذشت غلت زدی رفتی رو شکم و این اواخر دیگه اصلا تو جات بند نمیشی هی وول میخوری و وقتی میام میبینم اصلا سرجات نیستی و بخاطر اینکه هی رفتی رو شکم و باز اومدی به کمر از رو پتوت جابه جا شدی قربون این ورجه وورجه کردنت برم من غذا خور شدی البته نه فکر کنی از اون غذاها ها .فرنی خوردی شیر برنج که دوست نداشتی زرده تخم مرغ هم کمی خوردی بیسکویت با شیر هم یه بار خوردی و دیگه بهت نمیدم تا٨ماهه شی.جیغای بنفش میکشی بخصوص وقتی با خاله طیبه بهم برسید .وقتی خاله باهات بازی میکنه اونم مثل خودت از اون جیغا میکشه و تو بیشتر خوشت میاد و هی تکرار میکنی فدات بشم من عسلم هر چی خوراکی ببینی زودی اون دستای کوچولوتو ...
30 فروردين 1391

اگه گفتین رومینا کجاست؟

مامان قربون این شیطنت هات بشه فندق دوست داشتنی من عمرمن نفس من رو لحافت گذاشته بودم رفته بودم تو آشپزخونه و آغاجون پیشت بود اومدم دیدم داری با لحافت بازی میکنی و رفتی زیرش قایم شدی.قربون این بازی کردنت برم من فندقی ...
29 فروردين 1391

ماجرای 209مین روز زندگی فندقی من

٢٠٩مین روز زندگی فسقلی من (برابر با جمعه٢٥/١/٩١) امروز جمعه بود و خب با خودم برنامه ریختم که عصر با بابایی بریم لب ساحل پیاده روی وقتی به بابایی گفتم اونم قبول کرد کالکسه تو هم برداشتیم که شما هم جات راحت باشه اما از خونه که بیرون اومدیم دیدیم هوا بادیه شما هم لباس کم پوشیدی ترسیدیم باد بخوره بهت باز سرما بخوری و منصرف شدیم از پیاده روی.تصمیم گرفتیم بریم خونه خاله زری. بیخبر رفتیم دیدیم اونا هم لباس پوشیدن قرار با دایی رحیم اینا برن فروشگاه رفاه.ما هم گفتیم پس مزاحم نمیشیم و با شما میایم.کمی نشستیم تو این فاصله از تو و پانیذ و پونه و خودمون چندتا عکس انداختم که بعدا میزارم. بعدشم همگی رفتیم رفاه که اونجا دیدیم دایی نا و آغاجون ینا و عمه ص...
26 فروردين 1391