عکسای جدید نانازی من
ادامه مطلبو از دست ندید ٨ماه و ٣روزگی فندق خانم من(خونه پدرجون) ٨ماه و ٣روزگی(در راه برگشت به بوشهر) ٨ماه و ٣روزگی(خونه خودمون) عاشق این عکستم میخوام بخورمت این لباسو مادر جون از گناوه واست خریده.دستش درد نکنه ٨ماه و ٤روزگی ببینید رومینا گلی کجاست ٢دقیقه بعد حالا ببینید کجاست این نشون میده عقب گرد بچه م خوبه ایول به جوجوی خودم ٨ماه و ٥روزگی و اکنون با راننده حرفه ای سالهای آینده آشنا شوید بذار ببینم بابایی اینجا چیا گذاشته بعدشم رفتیم حمام ...
درد دل با فندقیم(امروز شکستم مامانی)
8ماهگیت مبارک عسل من
برای تو فندق نازنینم می نویسم شاید بعدها بخوانی و یاد کنی از این روزها از روزهایی که عاشقانه نگاهت می کردم عاشقانه بغلت می کردم و عاشقانه می پرسیدمت و ببینی که هنوز هم این عاشقانه ها ادامه داره عشق مامان و امروز تا جایی که ذهنم کمکم کنه برات می نویسم کارهایی رو که ما رو عاشق میکنه عزیزکم . عاشقتم وقتی با روروکت میری واسه کارخرابی و مامان تا میگه ااا رومینا کجا؟برمیگردی و نگام میکنی و تندتر میری همون سمت عاشقتم وقتی در یخچالو وا میکنم خودتو با سرعت نور میرسونی به یخچال که بری توش عاشقتم وقتی بستنی ببینی دستم دیگه نمیذاری بخورمش و هی دستمو میگیری و میکشی سمت خودت که بستنی برسه به دهنت عاشقتم وقتی از دانشگاه بر میگردم و میگم...
بدون عنوان
فندقی من هفته ای که گذشت حسابی شیطونی کردی پیش مادرجون.میرفتی سمت گلدون گل ها و هی برمیگشتی مادرجونو نگاه میکردی اونم بهت میگفت رومینا نری سراغشونا و تو هم میخندیدیو میرفتی سمتشون انگار خودتم میدونستی داری شیطونی میکنی. تو آشپزخونه مادرجون یه آبسرد کن خونگی هست تو هم علاقه خاصی بهش داری با رورورکت میرفتی کنارش وای میستادیو لیوان رو برمیداشتی و میذاشتی دهنت .قربونت برم که عاشق اینکاری و بعد هم لیوانه دستت بودو اینور اونور میرفتی آخر سر هم انداختیش زمین و شکست(فدای سر فندقیم) بعدش دیگه مادر جون یه لیوان پلاستیکی واست خرید گذاشت اونجا که وقتی برش میداری سنگین نباشه و بتونی تو دستت راحت بگیری و چرخ بزنی تو خونه امروزم قرار بود گوشاتو...
عکسای دیروز
اسم این کاراتو چی بذارم فندقی؟
بدون شرح اگه گفتید این برگ رو کی جدا کرده؟ اینجا هم تو آشپزخونه.رفتی سراغ سطل برنجی دیروز نزدیک بود سکته کنم.از دست تو فندقی راستش دیروز برده بودمت تو آشپزخونه.چون داشتم آشپزی میکردم .چون آشپزخونه با یه پله از سالن جدا میشه اومدم یه بالشت گذاشتم جلو در که یه وقت خدای ناکرده با روروک از پله نیوفتی.همینطور که داشتی تو آشپزخونه بازی میکردیو اینور اونور میرفتی منم مشغول آشپزی بودم یهو برگشتم دیدم نیستی بخودم گفته وای رومینا افتاده از پله دویدم سمت سالن در همون لحظه بخودمم میگفتم چرا بالشته تکون نخورده چرا صداش نیومد؟دیدم تو جلو پله تو سالن نیستی برگشتم دیدم رفته بودی پشتم و من ندید...
بدون عنوان
سلام به همه دوستای گلم که جویای احوال رومینا بودن ممنون از همه.خوشحالم دوستای خوبی مثل شما دارم که تو این دنیای مجازی حتی بیشتر از فامیل نگران حال رومینایید.همه تونو دوست دارم ما روز یکشنبه صبح رومینا رو بردیم آزمایش بده به سفارش خاله زری(خاله بابایی) پیش کسی رفتیم که خیلی خیلی بتونه مراعات دخمل ناز ما رو کنه اخه میدونید که اصلا بعضی ها مراعات بچه کوچولو ها رو نمیکنن.با این که اون خانمه خیلی خیلی مراقب بود رومینا گریه نکنه اما بازم کوچولوی من بخاطر اینکه دستاشو گرفته بودن که رگشو پیدا کنن گریه کرد و موقعی که سوزنو زدن که خونشو بگیرن دیگه حسابی گریه کرد و منم باهاش اشک میریختم اول بیرون ایستاده بودم که نخوام خون گرفتن ازشو ببینم اما و...
امروز شنبه16/2/91
سلام فندق من.امروز مامان کلاساسو کنسل کرد تا شما رو عصر ببره دکتر بخاطر این تب کردنات.امروز به نسبت روزای قبل بهتر بودی اما بازم بی حوصله بودی نق نق میکردی.صبح٨ بیدار شدی دیشبم کامل رو پاهای مامان خوابیدی قربونت برم من.ساعت١١ خوابت گرفت و بهت شیر که دادم خوابیدی تا١:١٥ وقتی بابا میخواست بره بیرون بیدار شدی و بابا اومد روی ماهتو بوسید که بره ولی شما که دیدی بابایی داره میره شروع کردی به گریه.بابایی هم برگشت کمی بغلت کرد تا آروم شی بد رفت. الانم واست آب سیب گرفتم داری میخوری نوش جونت باشه فندق مامان.ساعت٤:٣٠ وقت دکتر داریم ایشالا که چیز مهمی نباشه عزیز دلم. دوست دارم عاششششششششششششششششششششقتم بعدا نوشتم: رفتیم دکتر گفت سرماخوردگی ن...








