بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دخمل دوست داشتنی مامان و بابا
دخمل دوست داشتنی مامان و بابا
خاطرات رومینای عزیز
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : مرتبه

 

من به خاطر یک لحظه لبخند تو همه کار میکنم...

آنقدر که حتّی تصورش را هم نکنی...

من یک بوسه از لبهای کوچک تو را...

با جهان عوض نمیکنم...



موضوع :
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 7 مرتبه

 برای تو فندق نازنینم می نویسم شاید بعدها بخوانی و یاد کنی از این روزها از روزهایی که عاشقانه نگاهت می کردم عاشقانه بغلت می کردم و عاشقانه می پرسیدمت و ببینی که هنوز هم این عاشقانه ها ادامه داره عشق مامان و امروز تا جایی که ذهنم کمکم کنه برات می نویسم کارهایی رو که ما رو عاشق میکنه عزیزکم .

 عاشقتم وقتی با روروکت میری واسه کارخرابی و مامان تا میگه ااا رومینا کجا؟برمیگردی و نگام میکنی و تندتر میری همون سمت

عاشقتم وقتی در یخچالو وا میکنم خودتو با سرعت نور میرسونی به یخچال که بری توش

عاشقتم وقتی بستنی ببینی دستم دیگه نمیذاری بخورمش و هی دستمو میگیری و میکشی سمت خودت که بستنی برسه به دهنت

عاشقتم وقتی از دانشگاه بر میگردم و میگم سلام مامانی واسم دستاتو تکون میدی و میخوای بیای بغلم

عاشقتم وقتی میبینم از این اتاق میری اون یکی اتاق و من باید بیام دنبالت برگردونمت تو سالن که جلو چشمم باشی

عاشقتم وقتی گردنتو بوس میکنمو تو واسم با صدای بلند میخندی و منم هی بوست میکنم که بیشتر بخندی

عاشقتم وقتی میخوای با لبای بهم فشرده ت فوت کنی و نمیشه

من همه جوره عاشقتم فندق من عسل من نفس من

دوستت دارم هوااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا

 

ماهگیت مبارک عزیز دلم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



موضوع : روزهای شیرین
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 27 مرتبه

فندقی من هفته ای که گذشت حسابی شیطونی کردی پیش مادرجون.میرفتی سمت گلدون گل ها و هی برمیگشتی مادرجونو نگاه میکردی اونم بهت میگفت رومینا نری سراغشونا و تو هم میخندیدیو میرفتی سمتشون انگار خودتم میدونستی داری شیطونی میکنی.

تو آشپزخونه مادرجون یه آبسرد کن خونگی هست تو هم علاقه خاصی بهش داری با رورورکت میرفتی کنارش وای میستادیو لیوان رو برمیداشتی و میذاشتی دهنت .قربونت برم که عاشق اینکاری و بعد هم لیوانه دستت بودو اینور اونور میرفتی آخر سر هم انداختیش زمین  و شکست(فدای سر فندقیم)

بعدش دیگه مادر جون یه لیوان پلاستیکی واست خرید گذاشت اونجا که وقتی برش میداری سنگین نباشه و بتونی تو دستت راحت بگیری و چرخ بزنی تو خونه

امروزم قرار بود گوشاتو سوراخ کنم و به مناسبت ٨ماهگیت کیک بخریم بریم خونه مادربزرگ بابابی.

گوشاتو سوراخ کردم و کیک و گذاشتم که بعد از برگشتن از مطب برم بگیرم اما اینقدر گریه کردی که دلم کباب شد و گفتم کاش به حرف بابایی گوش نداده بودم و فعلا سوراخ نمیکردم.تو مطب دکتر خیلی گریه کردی که مامان هم باهات گریه کرد و آخر سر که خواستم پولو حساب کنم دکتر فکر کرد حالم بد شده بعد که دید گریه م گرفته گفت اشکال نداره گریه کنه حنجره ش وا میشه میخواستم دکترو خفه کنم

خیلی گریه کردی شیر هم نمیخوردی مجبور شدیم برگردیم خونه تو ماشین با هزار مکافات بالاخره خوابت برد و آروم شدی و الانم خوابیدی عزیز دل مامان.مامان دورت بگرده دیگه به حرف بابایی گوش نمیدم که اینجوری اذیت شی.ایشالا که امشب اذیت نشی فندقم



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات 8ماهگی
تاريخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 95 مرتبه


ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات 7ماهگی
تاريخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 71 مرتبه

بدون شرح



ادامه مطلب...

موضوع : شیطنت های رومینا
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 38 مرتبه

سلام  به همه دوستای گلم که جویای احوال رومینا بودن ممنون از همه.خوشحالم دوستای خوبی مثل شما دارم که تو این دنیای مجازی حتی بیشتر از فامیل نگران حال رومینایید.همه تونو دوست دارم

ما روز یکشنبه صبح رومینا رو بردیم آزمایش بده به سفارش خاله زری(خاله بابایی) پیش کسی رفتیم که خیلی خیلی بتونه مراعات دخمل ناز ما رو کنه اخه میدونید که اصلا بعضی ها مراعات بچه کوچولو ها رو نمیکنن.با این که اون خانمه خیلی خیلی مراقب بود رومینا گریه نکنه اما بازم کوچولوی من بخاطر اینکه دستاشو گرفته بودن که رگشو پیدا کنن گریه کرد و موقعی که سوزنو زدن که خونشو بگیرن دیگه حسابی گریه کرد و منم باهاش اشک میریختم اول بیرون ایستاده بودم که نخوام خون گرفتن ازشو ببینم اما وقتی گریه شو دیدم دیگه طاقت نیاوردم و  جیگر طلای من موقعی که خونشو گرفتن گریه کرد و رنگش کبود شد خدا جون ایشالا که هیچ نی نی تو این وضعیت قرار نگیره.ولی خب بعد از اینکه ازش خون گرفتن تا بغلش کردم آروم شد فندقم الهی بمیرم واسش که اشک ریخت

اون شب رفتیم شهرستان خونه پدرجون چون دو روز هم کلاسامو بخاطر فندقم کنسل کردم دیگه بعد آزمایش دادن رومینا گفتم به بقیه کلاسام برسم.خدا رو شکر تبش بخاطر آنتی بیوتیکی که دکتر واسه تبش تجویز کرده بود بهترو بهتر شده در واقع قطع شده.امروز هم از شهرستان برگشتیم و به خاله زری زنگیدیم گفت جواب کشت ادرارش منفی بوده جواب آزمایش خونشم فردا حاضره.انشاالله که اونم طبیعی باشه.خدا رو شکر الان رومینای من فندق من خوبه خوبه



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات 7ماهگی
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 55 مرتبه
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
فقط برای فندقم


ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 19 مرتبه

سلام فندق من.امروز مامان کلاساسو کنسل کرد تا شما رو عصر ببره دکتر بخاطر این تب کردنات.امروز به نسبت روزای قبل بهتر بودی اما بازم بی حوصله بودی نق نق میکردی.صبح٨ بیدار شدی دیشبم کامل رو پاهای مامان خوابیدی قربونت برم من.ساعت١١ خوابت گرفت و بهت شیر که دادم خوابیدی تا١:١٥ وقتی بابا میخواست بره بیرون بیدار شدی و بابا اومد روی ماهتو بوسید که بره ولی شما که دیدی بابایی داره میره شروع کردی به گریه.بابایی هم برگشت کمی بغلت کرد تا آروم شی بد رفت.

الانم واست آب سیب گرفتم داری میخوری نوش جونت باشه فندق مامان.ساعت٤:٣٠ وقت دکتر داریم ایشالا که چیز مهمی نباشه عزیز دلم.

دوست دارم عاششششششششششششششششششششقتم

animated kissing smiley for orkut, myspace, facebook

بعدا نوشتم: رفتیم دکتر گفت سرماخوردگی نیست شاید عفونت باشه واست آزمایش نوشته بمیرم برات من چطوری دلم میاد ببرمت آزمایش خون

خدا کنه چیز مهمی نباشه عزیزدل مامان

راستی به دکتر گفتم بهت شربت زینک بدم گفت آره آخه چند روز پیش خاله راضیه بهم اس داد که باید بهش شربت زینک بدی منم گفتم از دکتر بپرسم ببینم چی میگه.حالا واست تجویز کرد منم گرفتم



موضوع : خاطرات 7ماهگی
تاريخ : جمعه 15 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 11 مرتبه

امروز حسابی شیطونی کردی قربون این شیطونی کردنات بره مامان.وقتی تب داری خیلی بی حوصله میشی .کلاسای فردامو کنسل میکنم که ببرمت دکتر بخاطر این تب کردنات.اما بگم واست از شاهکارهای امروزت،اول اینکه امروز که با روروک آورده بودمت تو آشپزخونه ماشین لباسشویی روشن بود و شما میرفتی کنارش وایمیستادیو و با تعجب نگاه میکردی و هر وقت شروع به تکون دادن لباس ها میکرد دستتو سمتش دراز میکردی

امروز رفته بودی کنار عسلی کنار مبل ایستاده بودی و یهو یه صدایی شنیدم اومدم دیدم کنترل رو از روش برداشتی و انداختی زمین و داری نگاش میکنی وقتی هم بهت گفتم چیکار کردی شیطون بلا؟نگام کردی و خندیدی.میخوام بخورمت وقتی اینجوری میخندی

کار بعدی امروزتم این بود که گوشیم که دستت بود اینقدر دکمه هاشو فشار داده بودی که شماره یکی از دوستام که اولین کانتکم بودو گرفته بودی ای شیطون خوردنی مامان

بعدم کتاب شعرتو گذاشتم جلوت و شما از خجالت کتاب بیچاره در اومدی آخر سرهم میخواستی نوش جانش کنی که دیگه ازت گرفتم

اومدم گذاشتمت کنار خودم و جغجغه هاتو ریختم جلوت .لپتاپ هم کنارم بود کمی اون ورتر هم کنترل تلویزیون بود بدون نگاه کردن به جغجغه هات خودتو انداختی رو پاهام تا دستت به لپتاپ رسید و کاور صفحه کلیدو پیروزمندانه برداشتیو شروع به فشار دادن کلیدا کردی بعدشم که کمی لپتاپو ازت دور کردم دستاتو دراز کردی کنترل رو برداشتی و خواستی ببری سمت دهنت که ازت گرفتم

فعلا سراغ گلدونای خونه خودمون نمیری تا بینم کی متوجه شون شی

الانم که دارم مطالب وبلاگتو تایپ میکنم شما داری به من کمک میکنیو کلی علائم واسم تو صفحه ردیف میکنی یا نشانگرو میفرسی این ور اون ور

آخ که من عاشق این شیطونیاتم فندق من

راستی یه چیز دیگه دوست داری راه بری یعنی اینکه وقتی سرپا میگیرمت پاهای کوچولوت شروع میکنن به تاتی کردن منم دستاتو میگیرمو شما شروع میکنی به چند قدم راه رفتن.

 و اینکه خیلی ددری هستی تا یکی درو وا میکنه که بره بیرون برمیگردی سمتشو شروع میکنی به نق نق کردن که منم با خودتون ببرید

مکافاتی هم دارم واسه شیر دادنت اگه کسی دورو اطرافت باشه اصلا شیر نمیخوری و هی برمیگردی و نگاش میکنیو میخندی

 ایشالا که همیشه لبت خندون باشه عزیز مامان



موضوع : شیطنت های رومینا
تاريخ : جمعه 15 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 53 مرتبه


ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی و بابایی
بازدید : 46 مرتبه

فربونت برم عزیز دلم، فندق من،قلب این هفته شیطون شده بودی حسابیزبان.الهی من قربون این شیطنتات برم.طبق معمول بخاطر کلاسا جمعه عصر رفتیم شهرستان خونه پدر جون.بگم واست که این چند شب اصلا خوب نمیخوابیدی هر45 مین یا هر 1ساعت بیدار میشدی شنبه ها ویکشنبه ها ساعت 8 کلاس دارم وقتی نصفه شب بیدار میسدی و بهت شیر میدادم و باز میخوابیدی ، ساعتو نگاه میکردم و میدیدم اخ جون هنوز میشه 3-4 ساعتی خوابیدخواب ولی خب شما صبح ساعت 7 بیدار میشدی (قربون دختر سحرخیز خودم) دیگه واست بگم که وقتی تو روروکت هستی از این اتاق به اون اتاق میریو و بعضی اوقات هم میری سراغ گل های تو پاسیو مادر جون و میگیری دستتو میکشیوتعجب

به کتاب هم خیلی علاقه نشون میدی فعلا که دوتا از کتابای مامانو پاره کردی.....لبخند

اما یه چیز دیگه امروز رسما دستم اومد که خیلی بابایی میشی،امروز دانشگاه بودم و بابایی اومد اونجا دنبالم بعد که با هم اومدیم  خونه پدرجون،وقتی وارد خونه شدیم شما بغل خاله طیبه بودی و من بدو بذو اومدم پیشت و بابایی هم پشت سرم بود وقتی گفتم عزیز مامان بیا بغلم، اصلا نگام نکردیو سرتو برگردوندی سمت بابایی تعجبو دستاتو واسه بابایی باز کردی...آح که من چقدر دپرس شدمدل شکسته

 

پی نوشت: این پست تکمیل شد



ادامه مطلب...

موضوع : شیطنت های رومینا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
درباره وبلاگ

اینجا منو بابایی برای فرشته کوچولو و دلبندمون رومینا مینویسیم تا هر وقت بزرگ شد اینا رو بخونه و بدونه که چقدر لحظه لحظه بزرگ شدنش برای منو باباییش عزیز بوده و شیرین

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 20 نفر
بازديدهاي ديروز : 194 نفر
بازدید هفته قبل : 412 نفر
كل بازديدها : 29537 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com
....

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس